آسمان چمدان به دست
برج ها به آسمان رسیده اند و آسمان چمدان به دست و مردد و مات، مانده است که به کدام جای آرام جهانِ جهمنی راه ببرد؟!
مهدیه لطیفی
به شاملو!
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!؟ پستو ندارند خانه ها دیگر شاملو؛ عشق را همینطور ریخته اند کف کوی و خیابان که زیر دست و پا له شود بی زبان! صبر کن، گفتم عشق؟! گفتی چه چیز را در پستوی خانه نهان باید کرد!؟؟
مهدیه لطیفی
باران به سلیقه خودش می بارد
پله پله قطره ها را پاورچین می آید پایین، دست می کشد روی داغ دلم داغترش می کند، باران به سلیقه ی خودش می بارد، اینجوری که: عشقش که کشید خدا را می نشاند روی دوشش و می بارد و می آید و یکی یک خدا بهمان هدیه می کند، یکی یک نفس خنک عاشقانه؛ عشقش هم که نکشید بست می نشیند پشت ابرها و درها را روی خودش می بندد و ما را بی باران رها می کند به امید خدایی که فعلا در دسترس نیست!
"برگرفته از نوشته های خانم لطیفی"
بگو شب بخوابه، من بیدارم...
هدفونم دیگه خودش می دونه که هر شب باید تشریفشو بیاره توی گوشم تا به این آهنگ گوش بدم! مثل بچه های خوب خودش میفهمه اصلا
انتخاب
یا باید زندگی خانوادگی رو فراموش کنی و بچسبی به علاقه هات و آخرش از یه سنی به بعد کم بیاری و ببینی همه رفتن و تک و تنهایی و بگی اشتباه کردم!... یا باید همه ی علاقه هاتو فراموش کنی و بچسبی به یه زندگی خانوادگی بی نمک و معمولی و باز از یه سنی به بعد بگی دیر شد هیچ غلطی نکردم، اشتباه کردم!... کم پیش میاد، خیلی کم، که یکی رو پیدا کنی که از دیدن شور و شوقت برای رسیدن به علاقه هات توی ضمیر ناخودآگاهش دیوونه نشه!!
مهدیه لطیفی